تبليغاتX
html> شهدا برای ما حمدی بخونید . . . ‏
کربلا همچنان جاریست
 
نمی خواستم  وارد مسائل سیاسی شم ولی ...
 
 
دوستان عزیز همراه""" برای رساندن حق مطلب ناگزیر شدم عکس شهدای والا مقام را در کنار تصاویر کسانی قرار بدم که خون شهدا را با ابتذالشان  پایمال کرده اند 

امیدوارم با دقت مشاهده ووشعر را بخوانید واندکی تعمق کرده ونظرتون را برام  ارسال کنید. یا حق

http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1388/7/6/38414_564.jpg

 

 لطفا این شعر را تا آخر بخونید بعد قضاوت کنید...با سپاس.

کمیل شعر "بسیجی واقعی، همت بود و باکری"

 

کار سختیه اگه بخوای همیشه بخندی. گاهی اوقات اشک تو چشمات و بغض توی گلوت، رهات نمیکنه. این شعر حاصل یکی از همان اوقات است.
 
داد میزنه این روزا، توی خیابون، فِری
بسیجیه واقعی، همت بود و باکری
***
بسیجیه واقعی،اونه که مرده باشه!
زنده اگر بمونه، باید تو خونه باشه!
 
به یاد من نمونده، خاطره ی زیادی
ز همت و باکری، به غیره کلیاتی
Name:  shahid-bakeri.jpg
Views: 57
Size:  53.0 كيلوبايت

تصویر شهید بزرگوار، حاج همت، قبل و بعد از شهادت. تصویر دلخراشی است. عذر میخوام بخاطر درج این عکس اسفناک اما معتقدم که باید این عکس ها را دید و همزمان با تصویر خانمهای طرفدار موسوی که سبزی نشانند مقایسه کرد. من که بعد از دیدن این عکس ها از بابت بی حرمتی به خون شهدا اشک در چشمانم حلقه زد و به سبب نادانی سبزی ها خنده ام گرفت. خوشا به سعادتت سردار .

 

یاد ندارم که همت، مسجد سوزونده باشه

نماز جمعه ها شو، اونجوری خونده باشه
 
تصویری از حماسه نماز جمعه مختلط توسط حامیان واقعی شهید همت و برادران باکری!!!
میشه مگر باکری هیئت ندیده باشه
به شهر و خونه هامون آتیش کشیده باشه
***
یقین دارم باکری، بچه مسلمون بوده
 
 
http://www.mousel4.com/pictures/91.jpg
پرچم ایران ما، براش مثه جون بود
 
 
 
***
نه مثل سبزیه آش! بیاد میون میدون
تا که بهش بخندن کوچیک و پیر و جوون
***
برای دفع دشمن، باکری داده خونش
نه در ره بی بی سی، حذر کنه ز جونش
 
 
غصه نخور بسیجی، اینم یه جور جهاده
موندنه تو راه حق، نه آسونه نه ساده
***
یادم میاد یه روزی، به وقت انتخابات
قِر میومد یه بانو، با کلی افتضاحات
***
رو پرچمه تو دستش، اسم پیامبر هم بود
چیکار میکرد اون اگر،برادر همتم بود؟
غربتمون رو امروز، باکری ها میدونن
که سبزیا میرقصن تو شهرمون، میخونن
***
همون جماعتی که، شکسته پشت همت
داد میزنه: حمایت، بسیجیه باغیرت!
***
بسیجیه باغیرت،جون کف دستش گذاشت
مثل داداش کبیری، ما همه رو جاگذاشت
 
وقتی گلی و پری، با هم میرن خیابون
حرمت خون همت، فنا میشه چه آسون
این هم گلی و پری!!! وارثان بر حق خون شهید همت و برادران باکری!
غصه نخور بسیجی، اینم یه جور جهاده
موندنه تو راه حق، نه آسونه نه ساده
***
تا حامیه بعضیا، اون رجویه نازه
خیال نکن باکری، با سبزیا میسازه
***
منافقا همیشه، ریگ توی کفششونه
بسیجیه باغیرت، دشمن جونشونه
***
میترسن اینکه امروز، بسیجیا بیدارن
تا ترسشون بریزه، شرط و شروط میذارن
***
خیلی باحالن ولی، خیالشون چه خامه
زندگیه بسیجی، خودش یه جور پیامه
***
حب ولایت اما، تو قلبمون میمونه
چشم حسود کور بشه، که قلبامون جوونه
***
یه وقت باید بجنگی، تو جبهه ها تو میدون
یه وقتی هم که جبهه، میشه همین خیابون

نحوه ی قتل عام اراذل و اوباش(ببخشید مردم بیگناه!!!) به این صورت بود که اونا با سپرهای خودشون مانع اصابت سنگ های پرتاب شده توسط سبزی ها، به سر و صورت خود می شدند .........

غصه نخور بسیجی، اینم یه جور جهاده
موندنه تو راه حق، نه آسونه نه ساده
+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 22:41 نويسنده راحیل(مدافع خون پدر) |

 

من تا ابدالدهر بدهکار حسینم .

 

+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 12:19 نويسنده راحیل(مدافع خون پدر) |

 

می نویسم تا بگویم دیوانه تو همچنان مجنون است و زنده .

پریشب ها که این جا باران امد و انگار چند جای دیگر زلزله - یاد یک چیز افتادم .
اول این را برایت بگویم این جا یک بار برای همیشه زلزله امد که تو باعثش شدی .
این جا یعنی دلو را می گویم .
چه زلزله ای ! یک جای نشکسته و ترک نخورده نماند .

عجب قیامتی کرد رفتنت .       بزن بارون . . . بزن

حرف باران بود .
من تصور می کنم اولین دروغ ناخواسته ی دنیا را کتاب های فارسی کلاس اول به ما گفتند .
یادت مانده ؟
نوشته بود ان مرد در باران امد                          بسوز ای دل . . .
این کجایش درست است ؟
خودت قضاوت کن .
اولا ان روز هوا صاف بود . تازه مهم تر این که تو نیامدی .
ان بیچاره که در ان هوای صاف نتوانست مانع رفتنت شود من بودم !!!

 

پ . ن : صدای رعد و برق
دلم سوخت
زمان بمب بارون . . .
جنگ . . .
فردا . . .
سیزده ابان . . .
دانش اموز . . . حسین فهمیده . . .
شهدا شرمنده ام . . . شرمنده

 

 

 

+ تاريخ سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 22:9 نويسنده راحیل(مدافع خون پدر) |

 

نمی دانم چرا همه تصور می کنند افتاب را بیشتر از باران دوست دارم - افتاب هم خوب است اما گمان می کنم بیشتر برای گیاهان مخصوصا گل افتاب گردان و کمی هم برای یخ نزدن و زندگی و گرم شدن .
اما باران بیشتر خوبست و برف زیباست نه به اندازه باران .
و شاید چون همیشه تخته ی کلاس ها سیاه بود و برف سپید .
اما نمی دانم چرا باز باران از سپیدی بهتر است - گرچه گاهی به خودم می گویم کسی که بخواهد در باران بیاید ان هم بدون چتر - بی گمان در برف هم خواهد امد .
اما کی ؟
ایا این حس به یک فلسفه یا یک تکه عرفان بشری برمی گردد . . .
که کسی می اید و سواری از دور . . .

 

پ . ن :به انتظار نشستن بزرگترین خطای بشریت است -
در راه انتظار باید دوید !!!

 

 

 

+ تاريخ شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 19:19 نويسنده راحیل(مدافع خون پدر) |


 

سکوت فضای ماشین را فرا گرفته بود و همه به یک نقطه می نگریستند .
دقایقی بعد صدای محزونی به گوش رسید :< سفر کرب و بلا / حاصلش رنج و بلاست / خطبه خوان نهضتش / دختر شیر خداست / سیدی یا مظلوم یا اباعبدالله > .
و همین بهانه ای شد تا در ان لحظه ها که غروب جمعه ای دلگیر بود بر لبم اهسته زمزمه کنم :

" السلام علیک یا اباعبدالله " .

                                           باران . . . اشک . . . سوختن دل

پ.ن : امده ام تا بگویم . . .
راستی چه می توان گفت ؟؟؟

 

 

+ تاريخ شنبه چهارم مهر 1388ساعت 13:50 نويسنده راحیل(مدافع خون پدر) |

 

کربلا سرزمین بهت است -

چه برای انان که در جبهه ی کفرند -

چه انان که در جبهه ی ایمان . . .

همه مبهوت ابهت امام اند . . .

 

                                    اگر دلت خواست ببار . . . همه چیز دل بخواهیست . . .

پ . ن : دلم هوایت را کرده
الودگی امانم را بریده
همه جا بوی سیاست می دهد
اما من حوصله هیچ کس را ندارم
حتی سیاست را . . .

السلام علیک یا روح الله
و وقتی مردم نامت را می شنوند . . .

 

 


 


+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 22:20 نويسنده راحیل(مدافع خون پدر) |

 

شهادت را مگر در و دیواری ست که می گویند :

" باب شهادت را بستند . "

شهادت هماره در شهادت است . . .

                                            بارون . . . روزهایی که گذشت . . . خاکستر . . .

 

پ . ن : عجیب است که دل هوایت را نکرده
ولی . . .
و گناه من این است که مادرم او نیست . . .

 

 

+ تاريخ یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 11:35 نويسنده راحیل(مدافع خون پدر) |

 

السلام علیک یا فاطمه الزهرا ( سلام الله علیها)

مدیون اهل بیت هستی !

مدیون خون !

مدیون ثار !

مدیون ثانیه های کوچه ی بی رحم مدینه . . .

مدیون کربلا . . .

مدیون لحظات کوچه های شام . . .

مدیون . . .

 

شیعه فرزند زهراست !

با گناه به روح فرزند زهرا اهانت نکنی !

وقتی محبت زهرا و علی وجودت را پر کرد - دیگه نمی توانی کاری کنی که زهرای وجودت پشت در بماند !
نمی گذاری علی وجودت را با دستان بسته - پای منبر غصب شده ی دلت ببرند !

اجازه ندهی ظهر و عصر عاشورا در وجودت تکرار شود !
نگذاری عمه زینبت در وجودت به اسارت برود !
رقیه وجودمان در امان باشد . . .

                                                        باران اگر نبارد . . . باید به غیرتش شک کرد . . .

 

پ . ن : زندگی - سراسر - ازمون است -
و شهادت -
مهر قبولی . . .

 

 

 

 

+ تاريخ سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 12:15 نويسنده راحیل(مدافع خون پدر) |

 

رودخانه ی خرمشهر ان روزها هم بی وقفه می گذشته است و امروز نیز از گذشتن باز نایستاده است . یک روز - ناگهان از اسمان اتش بارید و حیات معمول شهر متوفق شد .
کشتی ها به گل نشستن - اتومبیل ها گریختند و شهر خالی شد .
چنین رفتنی که رودخانه دارد ماندن است .
رودخانه ماند و نظاره کرد که چه گونه حیات حقیقی مردان خدا - ققنوس وار از میان خاکستر نخل های نیم سوخته - خانه های ویران - اتومبیل های اتش گرفته و کشتی های به گل نشسته سر بر اورد و بعثتی دیگر اغاز شد .
عجب از این عقل که ما را در جست و جوی شهدا به قبرستان ها میکشاند !
عجب از این چشم های کور و گوش های کر که شهر اسمانی خرمشهر را نمی بیند و زمزمه ی ارواح جاویدان را نمی شنود !
شور زندگی یک بار دیگر مردمان را به خرمشهر کشانده است .
شاید انان در نیابند - اما شهر در پناه شهداست و این حقیقت را بر لوح محفوظ اب نگاشته اند .

 

                                                       باران . . .دل سوخته . . .

پ . ن : دل هامان همه ابری بود -
جایی باران زد و جایی رعد و برق . .
جمعی پرواز کردند و جمعی پروا ز پرواز . . .

 

 

+ تاريخ یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 14:18 نويسنده راحیل(مدافع خون پدر) |

 

سلام بر منجی موعود !

هر تپش قلب - فریادی است از گذشتن و هر نفس - گامی است به سوی مقصد .
قافله عمر در حرکت است و انچه در جاده زندگی می ماند " ایمان " است و " عبادت " و " ایثار " .
" الذین یومنون بالغیب و یقیمون الصلاه و مما رزقناهم ینفقون " ( بقره / ۳ )

انانی که دیروز از این جاده گذشتند - ایمانی داشتند " استوار " و عبادتی خالی از " ریا " و انفاقی بی هیچ " منت "

ضربان قلب خویش را می شنیدند و گام هایشان را می شمردند - با هر تپش - ذکری و با هر گامی - تفکری در هستی " من این و الی این "

انانی که دیروز از این جاده گذشتند - به این " معرفت " دست یافتند که در کجای " کائنات " هستند و برای چه امده اند : " اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم " ( نسا / ۵۹ )

تنها تقوا را پیشه ی خود نساختند - حق تقوا را به جای اوردند : " یا ایها الذین امنوا اتقوا الله حق تقاته " ( ال عمران / ۱۰۲ )

تنها باب جهاد اکبر و اصغر را به روی خود نگشودند - حق جهاد را ادا کردند : " و جاهدوا فی الله حق جهاده " ( حج / ۷۸ )

همسفر !

امروز من و تو مسافر همین جاده ایم - جاده ای که قبل از من و تو مسافران قبیله افتاب از ان گذشتند .
انانی که از " کثرت " به " وحدت " رسیدند .
چون انچه از دنیا برداشته بودند " یکی " بود و انچه از دنیا می خواستند " یکی " . و به همین خاطر - پشت " خاکریز " ایستاده - پیشانی خود را بوسه گاه گلوله ها کردند .
انانی که وسعت اسمان - روانداز انان بود و خاک بسترشان . ان قدر می خوردند که نافله شبشان قضا نشود و ان قدر بر می داشتند که مانع پروازشان نباشد .
ناملایمات روزگار و بد اخلاقی دیگران را کوچک تر از ان می دیدند که انان را به خود مشغول کند - گذاشتند و گذشتند .
بگذاریم و بگذریم !

تپش قلبمان را گوش کنیم . جا پای مسافران دیروز بگذاریم .
به افق شهدا - وقت گذاشتن و گذشتن است .

                                                                  اسمان بغض کرده است . . . می دانم . . .

 

پ. ن : می خواهم بگذارم و بگذرم .
کمکم کن . امانم بده .

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 15:34 نويسنده راحیل(مدافع خون پدر) |