یک روز با رنگ سفید بر روی کاغذی از جنس حیرت برای پدر نوشتم :(( چرا جنگ ؟))
پدر گفت: ما هم کمتر از شما با جنگ مخالف نبودیم .
گفت :باور کن فرصت بحث و جدل نبود . یک روز به هوای دیدن کبوترهای مهاجر پاییزی سرمان را بلند کردیم که دیدیم اسمان پر از هواپیماهای بعثی است .
گفت : مشکل ما این بود که وقتی جنگ شروع شد وقت نداشتیم چون و چرا کنیم .
هنوز بالغ نشده بودیم که روی دوشمان سنگینی جنازه ی دوستمان را حس کردیم .
هنوز وزن و قد و اندازه ی خودمان را نمی دانستیم که فهمیدیم کلاشینکف سبک تر از ژ-۳ است و
صدای خمپاره زیرتر از صدای موشک است . . .
حرف های پدر نا تمام ماند . . .
رو کرد به من
دستان کوچکم را در میان دستان مهربانش گرفت
و گفت:فقط بدان از زنده بودنم شرمسارم . همین !!!
التماس دعا !